Ù?راهم ميشه Ùˆ قرار ميشه تسو با سربازه کشتي Ù?رنگي بگيره Ùˆ تسو به يارو
ميگه اگه بردي منو Ú©Ù‡ Ù?رمانده ات ميکنم ولي اگه باختي همينجا براي عبرت
ديگران گردنتو ميزنم .مبارزه شروع ميشه و تسو خوب شروع ميکنه ولي در
Ù?رمانده هم
به تسو ميگه همه اÙ?راد کشته شدن Ùˆ شمشير هم پر .تسو هم سر ضرب طرÙ?Ùˆ ميکشه
و ميگه اينهمه طول کشيد تا قبر اون خدا نيامرز رو پيدا کنم اين همه هزينه
تعليم اÙ?رادو دادم ØØ§Ù„ا ميگه همه شون کشته شدن Ùˆ دستمون رو شده اخه من از
دست شماها چه خاکي توي سرم کنم که عرضه ندارين شمشير يه مرده رو برام
بيارين .اگه شمشيرو پيدا نکنيد جنگي راه ميندازم که توي تاريخ با خط درشت
بنويسند

برميگرديم
گوگوريو Ùˆ گونگنه چند سال از مرگ ملکه ميگذره Ùˆ يوري هم براي ØÙ?ظ بنيان Ùˆ
ريشه هاي ØÚ©ÙˆÙ…ت Ùˆ کشور Ùˆ تضمين وليعهدي تجديد Ù?راش اجباري کرده .

اين خانم
بانو ميو زن يوري Ùˆ اين پسر ناز پروده هم يوجين Ù…ØØµÙˆÙ„ اين چند سالشونه
.يوري در ØØ§Ù„ Ø§Ù…ØªØØ§Ù† کردن کمان جديده Ú©Ù‡ به يوچين ميگه برو شمشيروت بيار
ببينم بابا Ú†ÙŠ ياد گرÙ?تيگی

يوجين هم
ميگه من براي مبارزه Ùˆ جنگ ساخته نشدم اين چيزها به روØÙŠØ§Øª من سازگار نيست
اون شمشيرو دادمش به اوساکار و زدم توي کار تزئينات يوري ميگه شمشيرو
Ù?روختي Ù…Ú¯Ù‡ نميدوني اسلØÙ‡ ناموس سربازه تو Ú©Ù‡ ديگه شازده اي Ùˆ جلوي جمع يه
مشت ØØ±Ù? بارش ميکنه

يوجين هم يه
دونه از اثراتشو رو ميکنه و ميده به باباش و ميگه از اين نوع تزئينات يوري
هم خنده اش ميگيره و ميگه خوبه بابا تو که خودت استادي يوجين هم ميگه
بزاريد برم توي کارگاه يه ماهه همه امور اونجا رو توي دست ميگيرم مامانش
هم ميگه بيخود و به يوري ميگه شما بزاريد من خودم اينو درستش ميکنم

مادر يوجين
بهش ميگه خدا منو از دست کارهاي تو مرگ بده جلوي جمع آبرمو بردي بيا يه
چند تا کلاس ديگه هم برو تا شوهرت بديم تو مثلاً شازده اين مملکتي .هئ
ميونگ Ú©Ù‡ کله اش باد داره Ùˆ براي جنگ درد ميکنه اگه پوزش رÙ?ت لاي خاک توي
قند عسلم وليعهد و بعدش شاه ميشي نه ملکه .يه کاري نکن بابات يه پسر ديگه
درست کنه .کي ميخواي آدم شي

زير دست
يونبي اسمش گيوه براي غار نگهبان ميزاره که يونبي رو ميبينه و ميگه جريان
اين رابطه هي اپ با شازده مون چيه يونبي ميگه يوري يه پسر داشت به نام
دوجول که مرد اين خانم از ملازمانش بود . ملازمان هم کسانيند که با
ØµØ§ØØ¨Ø´ÙˆÙ† خاک ميشند ولي شازده مون نجاتش داد، مردم نامرد هم شروع کردن پشتش
صÙ?ØÙ‡ گذاشتن Ú©Ù‡ به ناموس دادشش چشم دادشته .گيو ميگه مهم اينه Ú©Ù‡ همديگه
رو بخواند.


ها ميونگ به
هي آپ ميگه براي اينجا نگهبان اوردم Ú©Ù‡ ديگه خيالت Ø±Ø§ØØª باشه تقصير منه Ú©Ù‡
اينجا ولت کردم خيلي سخت زندگي ميکني از الان ديگه ميخوام پيش باشم ازت
مراقبت کنم هي آپ هم ميگه همينطور Ø±Ø§ØØª ترم .تو اون همه ØØ±Ù?ها Ùˆ زخم
زبونها Ú©Ù‡ بهت زدن رو Ù?راموش کردي دوباره دلت ميخواد Ø› من نميخوام اذيت شي
.راستي تو چرا اينقدر تو Ù?کر موهيولي .اوردن اون شمشير کار ØØ¶Ø±Øª Ù?يل بود
اون کيه هئ ميونگ ميگه الان نميتونم بگم وقتش رسيد ميگم .هي اپ ميگه Ù?علاً
متØÙˆÙ„ شده Ùˆ ميخواد از غار بزنه بيرون با خودت ببرش شر برامون درست نکنه

ها ميونگ هم
موهيول و مارو مياره پادگان خودشون و به گيو ميگه اينها توي عمرشون شمشير
دستشون نگرÙ?تن ميخوام بسازيشون چون ميخوام سربازشون کنم

گيو هم ميره پيششون ØŒ خودشو معرÙ?ÙŠ ميکنه ØŒ دو تا شمشير هم ميده دستشون Ùˆ ميگه بيان جلو نشون بدين ببينم Ú†ÙŠ بارتونه

مبارزه شروع ميشه Ùˆ گيو دست خالي روÙ?ت دو تاشنو مياره Ùˆ ميگيردشون به بيگاري





که ماور
صداش در مياد و ميگه دلدرد داشتي ما رو از اونجا کشيدي اينجا موهيول هم که
کار گيو به غرورش برخورده ميگه من بايد ØØ§Ù„ اين يارو رو بگيرم تا اون موقع
صبر کن مارو ميگه خوب پس ديگه معلوم شد کي از اينجا ميريم

توي شهر هم Ú©Ù‡ ميرند چوبالسو Ùˆ اÙ?رادشو ميبيند Ùˆ ميرند دنبالشون توي کاÙ?Ù‡

اينها هم
لباس سربازي تنشون ميکند (مثل همه آشخورها که اول کار عشق لباس دارن) و
ميرن توي کاÙ?Ù‡ موهيول ميگه من بايد گردنبندو پس بگيريم مارو هم ميگه بابا
ول کن دوباره دلت کتک ميخواد ميزن شل و پلمون ميکنند که گيو رو اونجا
ميبينه و شير ميشه و ميگه بيا بريم من جلو ميرم

ميرن پيش
چوبالسو Ú©Ù‡ اون هم ميگه ميبينم Ú©Ù‡ آشخور شدين واي به ØØ§Ù„ مملکت Ú©Ù‡ شما
سربازشين موهيول ميگه گردنبندو بده ببينم کار و زندگي داريم اون هم ميگه
بيا بگيرش گيو هم از پشت بهش ميگه بريد جلو من هواتون رو دارم اونا هم
درگير ميشند Ùˆ Ú©Ù‡ در ادامه هر Ú†ÙŠ کتک ميخورند گيو نمياد چون ول کرده رÙ?ته




موهيول و
مارو، شل و پل بر ميگردن پادگان و به گيو ميگند اينقدر نامرد بودي که ما
رو Ù?رستادي جلو Ùˆ خودت جيم زدي گيو ميگه Ù?رماندهي Ú¯Ù?تن اÙ?سري Ú¯Ù?تن زشته من
خودمو وارد اين درگيريها کنم مردم پشت سرمون ØØ±Ù? ميزند اگه جز اوباش نبودن
روÙ?تشون رو مي اوردم. موهيول هم جام ميکنه Ùˆ ميخواد گيو رو بکشه Ú©Ù‡ دوباره
کتک ميخوره Ùˆ گوو چشمهاي موهيول ميبنه Ùˆ ميÙ?همه Ú©Ù‡ آينده اي داره Ùˆ بهش
ميگه ديگه تکرار نشه Ù?ردا آموزشتون رو شروع ميکنم

ها ميونگ
برميگرده گونگنه توي بازار اÙ?سر يونبي ميگه ØÙˆØ§Ø³Øª هست اين رييسها توي
بازار اينا قدر Ù†Ù?وذ دارند هئ ميونگ ميگه اره بدبختي ما از دست اينها Ú©Ù‡
يکي دوتا نيست دو روز ديگه پول روي هم بزارند هوس قدرت ميکنند .

سر راه هاميونگ سريو رو ميبنه Ú©Ù‡ بر عکس دادش يوجين خيلي به رزم انÙ?رادي ØŒ کار با
اسلØÙ‡ Ùˆ شلنگ تخته علاقه داره Ùˆ اينطور مثل مردها تنها ميره بيرون قصر

ها ميونگ ميگه اينقدر بهت Ú¯Ù?تم تنهايي نرو بيرون قصر ولي Ù?ايده نداره وقتشه شوهرت بديم تا دردسر برامون درست نکردي

ها ميونگ به
يوري قضيه ØÙ…له اÙ?راد تسو رو ميگه Ùˆ ميگه تسو يه گروه رنجر درسته کرده Ú©Ù‡
Ù?لانه Ùˆ Ù?لانه Ùˆ ممکنه دوباره به اونجا ØÙ…له کنند يوري ميگه اون شمشيرو
ميخواد اگه شمشير دستش بيوÙ?ته به اينجا ØÙ…له ميکنه .يوري ميگه بئگوک رو
خبر کنيد بياد

بئگوک بلند
ميکنه مياد قصر Ú©Ù‡ Ù?رمانده Ú¯ÙˆÚ†Ùˆ ملقب به تئبو ( Ú©Ù‡ اين هم ÙŠÚ©ÙŠ از القاب
درباريه) به ها ميونگ ميگه اين بابا از قبيله بيريوه که سانگا به عنوان
گروگان Ù?رستاده Ùˆ بابات هم بهش مقام مشاوري نظامي داده هاميونگ ميگه اون
از طرÙ? سانگا اومده Ùˆ اين مقامو گرÙ?ته Ù?رمانده Ú¯ÙˆÚ†Ùˆ ميگه دست روي دلمون
نزار نبودي اينجا ببيني چطور Ù…ØØ±Ù… دار شده Ú©Ù‡ بابات توي کارها باهاش مشورت
ميکنه

بئگوک هم به
يوري ميگه اين هانيها خودش زير مشکلتشون موندن و کاري به بويو ندارن و تسو
با Ù?راق بال ميتونه Ø±Ø§ØØª به اينجا ØÙ…له کنه بايد ØÙˆØ§Ø³Ù… جمع باشه همين موقع
خبر ميرسه که يه پيک ، نامه از تسو اورده

تسو يه نامه
نوشته و داده دست ساگو تا بده به يوري توي نامه هم نوشته بلند شو بيا بويو
ميخوام باهاتون پيمان برادري ببندم .وزير گوچو دادش در مياد و ميگه مگه
الکيه شاهمون رو Ø§ØØ¶Ø§Ø± کنه ساگو ميگه Ú†Ù‡ خبره شاه شاه ميکنيد شاه تسو الان
اينقدر قدرت داره که بهش امپراطور ميگند بد کرده بهتون ميخواد باهاتون
Ù…ØªØØ¯ شه .
ØªÙˆØ¶ÙŠØ Ø§ÙŠÙ†Ú©Ù‡
: ØÚ©ÙˆÙ…تهاي Ú©Ù‡ توي کره تشکيل شدن مثل شيلا ØŒ بويو ØŒ گوگوريو Ùˆ Ù?لان Ù?لان
اينها قلمرو Ú©ÙˆÚ†Ú©ÙŠ داشتن Ùˆ دولت Ù…ØªØØ¯Ø¯ÙŠ ØªÙˆÙŠ کره به ØØ³Ø§Ø¨ نمي رÙ?تن براي
همين به شاهشون ميگند په ها (توي جومونگ که تي وي نشون ميده براي لب خوني
مجبورند بگند امپراطور ) ولي دولتهاي چوسان ، گوجوسيون ، و جوسيون سلسله
ØÚ©ÙˆÙ…تي بودن Ú©Ù‡ داري دولت مرکزي داشتن وقلمرو وسيعيشون Ú©Ù„ کشورو شامل
ميشده براي همين به شاهشون ØÚ©Ù… امپراطور رو داشته يا همون چولا

در اين
راستا جلسه اي بين رجال تشکيل ميشه Ùˆ ها ميونگ ميگه Ù?قط بايد بريم جنگ تا
جوابشو بديم اما بئگوک Ú©Ù‡ اهل مسامØÙ‡ است ميگه تسو هم همينو ميخواد .يوري
هم ØØ±Ù?هاي گوهر بار بئگوک رو تاييد ميکنه Ùˆ ميگه ميرم دست بوسي تسو

بيرون از
جلسه بئگوک خودشو به ها ميونگ معرÙ?ÙŠ ميکنه Ùˆ Ø§ØØªØ±Ø§Ù… Ùˆ از اين ØØ±Ù?ها Ú©Ù‡ هاميونگ ميگه تو تونستي سر بابامو شيره بمالي اما من وقتي بميرم هم به
هيچکدوم از بيريوها اعتماد ندارم بئگوک هم ميگه جوش نزن بابات اين مقامو
داد بهم تا بقيه قبيله ها با خودش Ù…ØªØØ¯ کنه .هاميونگ ميگه شماها هميشه
جنستون شيشه خورده داشته و داره اگه جرات دارين دست از پا خطا کنيد تا
خودم Ø§ØªØØ§Ø¯ رو براتون معني کنم

بئگوک (توجه
داشته باشين که پسر سانگا نيست) ميره پيش سانگا و جريانو بهش ميگه اونهم
ميگه دو روز Ù?رستاديمت قصر ديگه ما رو Ù?راموش کردي تو نميÙ?همي Ú©Ù‡ اگه يوري
با تسو خوب شه ديگه به ما نيازي نداره ترس از اون بود که به ما نياز داشت
ØØ§Ù„ هم جهنم با يوري برو بويو ببين اونجا دنيا دست کيه .سانگا به زير
دستش ميگه ØØ§Ù„ ميکني اينو Ù?رستادمش قصر تا اگه يوري خواست آب بخوره بياد
به من بگه

يوري هم در
رأس کارواني سمت بويو راه ميوÙ?ته Ùˆ ها ميونگ در دور نگران باباش .ماهوانگ
هم همراه کاروان راه اÙ?تاده تا اونجا يه پولي به جيب بزنه


يوري و
اÙ?رادش ميرسند بويو Ùˆ ميرند قصر تسو Ùˆ بعد از به جا اوردن مراتب Ø§ØØªØ±Ø§Ù… به
رسم ادب هداياي Ù†Ù?يسي به تسو ميده .تسو هم سرشون منت ميزاره Ùˆ ميگه
گوگوريو مثل بردار کوچکتر کشورمونه ( همون يه دهات در کنار بويو ) ØØ§Ù„ا Ú©Ù‡
خودتون اومدين اينجا با آغوش باز شما رو مي پذيرم


و با هم يه
ØÙ…وم آب گرم ميرند Ùˆ تسو ميگه جومونگ مثل دادشم بود تو هم مثل برادر زاده
مني ميتوني بهم بگي عمو يوري هم ميگه من ØØ§Ù„ا ØØ§Ù„اها بايد به شما درس پس
بديم .تسو ميگه شنيدم Ú©Ù‡ وقتي جومونگ مرده سوار يه اژدهاي زرد شده رÙ?ته
بهشت ØÙ‚يقت داره يوري ميگه نه بابا اينها همه اش تبليغات دشمنه اژدها کجا
بود .تسو ميگه اگه ميخواي مثل بابات قوي شي لازمه که با هم پيمان ببنديم
يوري هم قبول ميکنه Ùˆ مراتب Ø§ØØªØ±Ø§Ù… Ùˆ Ùˆ تشريÙ?ات کارو به جا مياره تسو هم
روي تخت لم داده ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ú©ÙŠÙ? ميکنه



اما در جولبون اÙ?سر گيو بعد از چند روز آموزش به سرباز مي خواهد Ø§Ù…ØªØØ§Ù†Ø´ÙˆÙ† کنه Ùˆ ميگه هرکي منو شکست بده يه ماه ØÙ‚وق خودمو بهش ميدم

که يه مرد
توشون بلند ميشه اونهم موهيوله ،و چون ميخواد دوباره دوز و کلک سوار
کنه مياد جلو و ميگه هر طور زدمت قبوله نزني زيرش و بعد يه کم خاک ميپاشه
توي چشم گيو Ùˆ تا ميخوره ميزندش Ùˆ تلاÙ?ÙŠ نو Ùˆ کهنه رو در مياره




Ùˆ اين اتÙ?اق چنان خوشايند Ùˆ به مزاق همه خوش مياد Ú©Ù‡ سربازها اينطور شادي ميکنند .هاميونگ از دور همه چيو ميبينه Ùˆ Ú©ÙŠÙ? ميکنه



چند روز بعد
گيو به موهيول Ùˆ ماور ميگه شما بايد برين هنگ مرزي بويو ØÙˆØ§Ø³ØªÙˆÙ† باشه
اونجا گند نزنين شر برامون درست شه و آبروي کشورو ببرين
اونها هم
راه ميوÙ?تن ميرند نقطه صÙ?ر مرزي به خيال اينکه ديگه اونجا از شر گيو خلاص
شد ولي ÙˆÙ?تي به مقرر مرزي ميرسند ميبيند Ú©Ù‡ گويو اونجا هم منتظرشونه Ùˆ
ميگه براي روشن کردن هيزمها سوخت نياوردين برگردين اوردگاه سوخت بيارين

اوناهم غر غر کنان برميگردن Ú©Ù‡ توي راه چوبالسو Ùˆ اÙ?رادشو ميبند Ú©Ù‡ مخÙ?يانه دارن از مرز رد ميشند Ùˆ دنبالشون ميرند توي مرز بويو

Ú©Ù‡ ميÙ?همند دارند معامله قاچاق ميکنند Ùˆ موهيول ميره جلو ولي مارو از ترس قايم ميشه .

موهيول ميگه
گردنبندمو بده چوبالسو ميگه ايندÙ?عه چيزي ديدي Ú©Ù‡ نبايد ميديدي Ùˆ دوباره
درگيري پيش مياد Ùˆ موهيول ايندÙ?عه همه رو ميزنه ولي همون موقع سربازهاي
مرز بويو همه رو Ù…ØØ§ØµØ± ميکنند



مارو هم از اونجا Ù?رار ميکنه Ùˆ زود ميره خبردست Ú¯Ù„ موهيولو به گيو ميده

خبر به هاميونگ ميرسه اونهم ميگه اÙ?راد بردارين بريم . اÙ?سر يونبي ميگه شايد با
مذاکره کار ØÙ„ شه ها ميونگ ميگه Ù?ايده نداره ØØªÙ…اً به عنوان جاسوس ميکشنش
آماده شين بريم ببينم

در مرزباني
بويو ، موهيول و بقيه روال عادي دستگيري که شکنجه باشه رو طي ميکنند و به
موهيول ميگند بچه بگو ها ميونگ تو رو Ù?رستاده تا اينقدر غذاب نکشي اون هم
ميگه من داشتم به وظيÙ?Ù‡ ام عمل ميکردم

سر شب دختر
اÙ?سر تانگ روک Ú©Ù‡ اسمش يونه Ùˆ معلوم نيست چطور بهش ميگن شاهزاده (ØØªÙ…اً
چون تسو اجاقش کوره بچه دوست داره ديگه ) وارد چادر ميشه تا ببينه اسيرها
زنده اند يا نه که موهيولو بيدار ميکنه و اين شروع يه رابطه است

