موضوع :
,
بئگوک هم
ميخواد ته توي قصيه رو در بياره که زير دستش ميگه به خاطر يه سرباز
برداشتن به بويو ØÙ…له کردن الان هم معلوم نيست سربازه Ú†ÙŠ شده

يوري هم يه
جلسه ميزاره Ùˆ در ØØ¶ÙˆØ± جمع در يه اقدام لوژستيک ها ميونگ رو از مقام
Ù?رماندار ÙŠ جولبون Ùˆ وليعهدي با هم خلع ميکنه . Ù?رمانده Ú¯ÙˆÚ†Ùˆ Ùˆ يونبي
وساطت ميکنند Ú©Ù‡ يوري ميگه Ù…Ú¯Ù‡ اخلاق تسو رو نديدن Ù?علاً اينکارو ميکنيم
تا آروم شه ها ميونگ هم قبول ميکنه .يوري بئگوک رو Ù?رماندار جولبون ميکنه
و به ها ميونگ ميگه تو هم دستيارش ميشي تا ديگه ياد بگيري از اين کارها
نکني در ضمن قبل از رÙ?تن به گونگنه ميخوام سري به قبر بابام بزنم Ùˆ باهاش
تجديد ميثاقي بکنم

گيو به هاميونگ ميگه بابات زيادي سخت گرÙ?ته بريم باهاش ØµØØ¨Øª کنيم ØØ¯Ø§Ù‚Ù„ بريم پايتخت
اخه اينجا زير دست بئ گيوک باشيم کسر شأنه برامون . هاميونگ ميگه بهتر
بابا ØÙˆØµÙ„Ù‡ داري تو هم تازه وقتم آزاد شده ميخوام کارهاي عقب اÙ?تادمو راست
و ريس کنم

موهيول طي
اون چند ثانيه که بين مرگ و زندگي بوده چهره يون رو توي ذهنش تداعي کرده و
همين تداعيات رو روي کاغذ مياره (ميگند که خود ايل گوک اين نقاشي رو
کشيده) مارو هم مياد اونجا که سريع نقاشيو قايم ميکنه و ميگه چيه اونهم
ميگه بلند شو بيا که شاه اومده براي زيارت


يوري هم مياد به غار Ùˆ ها ميونگ هي آپ رو معرÙ?ÙŠ ميکنه Ùˆ اونهم ميبردشون سمت مقبره(معلوم نيست تله ها Ú†ÙŠ شدن)


يوري تو اونجا چشمش نقاشيهاي روي ديوارها رو ميگيره و يکي يکي نگاهشون ميکنه

اينطرÙ? غار
کارگرها رو به خط کردن و يوري که از نقاشيها خوشش اومده مياد اونجا ميگه
اين نقاشيها کار کيه که اينهمه خوش ذوق بوده هي آپ هم به موهيول ميگه بياد
جلو و ميگه اين بابا کرده يوري هم به گوچو(ملقب به تئبو ) ميگه به همه
کارگرها يه پاداش در خور مناسب بهشون بدين


يوري در راه
برگشته Ú©Ù‡ Ù?رمانده Ú¯ÙˆÚ†Ùˆ ميگه نميخوايين برين سر قبر ملکه بزرگ (مادرش)
اونهم ميگه نه دوباره ميرم اونجا انوقت غمم ميگيره الان هم ما رو تنها
بزاريد ميخوام با هاميونگ ØØ±Ù? بزنم

يوري به هاميونگ ميگه اون بچه رو چه کارش کردي موهيولو ميگم ها ميونگ ميگه تو يکي از
کوهها دادمش دست يه زن و مرد تا بزرگش کنند وقتي برگشتم ديدم از اونجا
رÙ?تن البته اگه بخواين همين الان برم دنبالشون يوري ميگه نميخواد هنوز
ميترسم Ù†ØØµÙŠØ´ بگيردم . راستي نگران وليعهدي نباش براي اينکه تو رو ØÙ?ظ
کنم اينکارو کردم چون بايد به Ù?کر آينده هم باشم به موقع اش دوباره وليعهد
ميشي

توي گونگنه
ملکه مي يو سانگا رو دعوت ميکنه تا باهاش ØØ±Ù? بزنه Ùˆ براي اينکه ØØ±Ù?Ùˆ
ØØ¯ÙŠØ«ÙŠ Ø¯Ø± مورد تلاش براي وليعهد کردن يوجين نزاره به سانگا ميگه ها ميونگ
مثل پسره خودمه ØØ§Ù„ا جواني کرده شاه هم همه مقامشو گرÙ?ته تو Ú©Ù‡ بزرگ
رييسهاي شورا هستي اونها راضي کن که ببخشنش گناه داره بنده خدا

بعد از جلسه
سانگ هم به زير دستش ميگه ديدي چقدر اÙ?عال معکوس به کار برد خيلي دوست
داره يوجينو وليعهد بشه ولي راهشو بلد نيست البته اگه يوجين وليعهد شه
بعداً Ø±Ø§ØØªØ± ميشه برنامه هامون رو پياده کنيم

ها ميونگ و
بئگوک به سمت اردوگاه ميرند که توي راه يه پرنده بلند ميشه پرواز کنه هاميونگ هم تيري در ميکنه که بهش نميخوره بئگوک ميگه تير اندازيت خيلي خوب
بود چرا خطا رÙ?ت ها ميونگ ميگه اگه قلب تسو بود خود به خود ميخورد به
نشونه ولي اين ارزش نداشت بخوره من هميشه بويو رو به عنوان يه دشمن ميبينم
نه دوست و برادر


توي ارودگاه
هم بئگوک بهش ميگه نميخواي بري پيش بابات تا ازش بخواي ببخشدت هاميونگ هم
ميگه چيه Ù†Ø§Ø±Ø§ØØªÙŠ Ø§ÙŠÙ†Ø¬Ø§Ù… نترس دردسر برات درست نميکنم من اينجا رو دوست
دارم چون اينجا به دنيا اومدم بئگوک ميگه من براي خودت Ú¯Ù?تم Ù?قط بدون Ú©Ù‡
من Ù?رماندار اينجام بالا غيرتن ديگه مثل قبل نري سمت مرز برامون شر درست
کني .ها ميونگ ميگه ØÙˆØ§Ø³Ù… هست .اصلاً من ميخوام برم کشورهاي ديگه اين
اطراÙ?Ùˆ ديد بزنم


موهيول و
مارو توي غار دارن مبارزه ميکند و موهيول هم جوگير شده همين موقعه گيو با
ها موينگ مياند اونجا گيو بهشون ميگه پاشين جمع کنيد ببينم اين هم شد
مبارزه . ها ميونگ ميگه بيايد باهاتون کار دارم گيو هم ميگه بلند شين
برين با اين گندي که زدين ها ميونگ رو از وليعهدي خلق کردن ديگه مقامي
نداره .مارو هم گريه اش ميگيره Ùˆ به موهيول ميگه ايندÙ?عه ديگه سيلي مرگو
خورديم

هي آپ به
هاميونگ ميگه اين موهيول هم همه اش براتون دردسر درست کرده مطمئناً آخريش هم
نيست ها ميونگ ميگه بهتر بابا چي بود وليعهدي دستمونو بسته بود تازه داره
زندگي بهم خوش ميگذره .ميخوام موهيول ببرم باخودم تا بقيه جاها رو بهش
نشون بدم بدونه دنيا Ù?قط اين غار Ùˆ جولبون نيست

ها میونگ هم
موهيول Ùˆ ماور رو برميداره با خودش ميبره Ùˆ شب موقعه Ø§Ø³ØªØ±Ø§ØØª بهشون ميگه
ميخوايم بريم بويو ببينيم اونجا اوضاع چطوريه براي همين بايد اونجا خاکي
رÙ?تار کنيم Ùˆ نميخواد بهم بگين سرورم Ùˆ از اين ØØ±Ù?ها ØŒ بگين برادر .هستين
يا نه Ú©Ù‡ موهيول ميگه هستيمت برادر Ú©Ù‡ موهيول اين کلمه رو ميشنوه خيلي Ú©ÙŠÙ?
ميکنه


آخر شب
هاميونگ داره Ù?کر ميکنه Ú©Ù‡ موهيول مياد اونجا بهش ميگه چرا شما اينقدر مراقب
مني ها ميونگ هم ميگه من وليعهد اين مملکتم همه مردم اينجا مثل بچه هام
ميموند براي همين مراقبشونم .ها ميونگ ميگه تا ØØ§Ù„ اسم وطن يا سرزمين پدري
رو شنيدي .نقاشيهاي روي ديواره غارو که ديدي سرزمين پدرمون قلمرو خيلي
بزرگي بوده که شاه جومونگ و پدرش هئ موسو سعي کردن سرزمين پدريمون جوسيون
رو پس بگيرند Ùˆ اين آرزوي بزرگ شاه جومونگ بوده .الان بويو از يه طرÙ? Ùˆ
هان هم از طرÙ? ديگه بهمون Ù?شار ميارن ولي من ميخوام سرزمين پدريمون رو پس
بگيرم دلم ميخواد با هم اينکارو بکنيم موهيول هم Ø§ØØ³Ø§Ø³ÙŠ Ù…ÙŠØ´Ù‡ Ùˆ زانو
ميزنه و ميگه من هر طوري که بشه کمک ميکنم .ها ميونگ هم ميگه يادت باش
براي اين پيمان بستيم که سرزمين اجدايمون رو پس بگيريم.

ها ميونگ و
دارو دسته ميرسند بويو و توي بازار سر پايين راه ميرند تا شناخته نشن .
بين راه موهيول يون رو توي بازار ميبينه و سريع گرد ميکنه ميره دنبالش ولي
گمش ميکنه وقتي بر ميگرده پيش گروه گيو ميگه مثلاً اومديم ماموريت کجا
براي خودت رÙ?تي Ú©ÙŠ ميخواي آدم شي آخه Ú©Ù‡ ها ميونگ دوباره مراعات موهيولو
ميکنه ميگه بريم





و ميرسند به
بازار برده Ù?روشها Ú©Ù‡ ماهوانگ هم اونجاست Ùˆ براي يه برده خارجي Ú©Ù‡ ترکه Ùˆ
شروع مزايده پنجاه نيانگ ميزاره وسط ها ميونگ هم مارو ميÙ?رسته بره تا سر
به سر ماهوانگ بزاره و مايه رو ببره بالا ماهوانگ هم لجو لجبازي 150 تا
پياده ميشه Ùˆ به گونگ چان ميگه برو اين بابا رو بگير ببينم ØØ±Ù? ØØ³Ø§Ø¨Ø´ چيه



مارو رو
ميارند پيش ماهوانگ اونهم يکي چپ و راستش ميکنه و ميگه آخه تو کاسبي که
الکي براي خودت قيمت ميدي و بازار رو خراب ميکني ها ميونگ هم مياد اونجا
ميگه Ú†Ù‡ خبرته زورت به بچه رسيده من بهش Ú¯Ù?تم خواستم يه Ú©Ù… بخنديدم



ماهوانگ
ميگه چه دل شيري داري با اون شاهکارت اومدي اينجا .ها ميونگ ميگه براي
همين مطلب اومدم اينجا تا ببنيم چه خبره و چي به چيه بنابراين کسي نبايد
بÙ?همه ما Ú©ÙŠ هستيم در ضمن بايد بهم Ú©Ù…Ú© کني چون ميخوام برم اردوگاه Ø§Ø´Ø¨Ø§Ø Ø³ÛŒØ§Ù‡ Ùˆ يه سر Ùˆ گوشي هم اونجا اب بدم .ماهوانگ ميگه خوب بگو اومدي منو
بکشي ديگه و راه نمياد هاميونگ هم يکم سربه سرش ميذاره و ميگه بهم کمک کن
تا اگه عمري باقي موند Ùˆ شاه شدم Ú©Ù„ ØÙ‚ امتياز تجارت با بيريو رو بدم براي
خودت بري ØØ§Ù„شو ببري Ú©Ù‡ ماهوانگ هم ØØ±Ù?ÙŠ نميزنه



تمام Ù?کر Ùˆ ذکر موهيول شده بود يون Ùˆ شب موقع خواب همه اش به اون Ù?کر ميکنه

ماهوانگ
براي ها ميونگ خبر مياره که هر ماه يه گروه تجاري براي ارودگاه اونها مواد
غذايي و اين چيزها ميبره ميتوني به عنوان کارگر وارد اونجا بشين بقيه اش
با خودتون ها ميونگ ميگه خيلي بهت اميدوار شدم ØÙŠÙ?Ù‡ تو اينطوري بموني وقتي
شاه شدم ميارمت پيش خودم بهم خدمت کني ماهوانگ هم ميگه لطÙ? عالي متعالي
خواهشن همون قول ØÙ‚ تجارتو مد نظر داشته باش برامون کاÙ?يه

کاروان تجاري به سمت اوردگاه راه ميوÙ?ته Ùˆ ها ميونگ Ùˆ گيو هم به عنوان کارگر همراه کاروان راه ميوÙ?تن

توي خونه
ماهوانگ موهيول و ماور با هم مبارزه ميکند و ماهوانگ هم گردنبند موهيول که
سريو بهش داده رو ميبينه Ùˆ ميگه اينو از کجا Ú©Ø´ رÙ?تي از خدمتکاران شاه
بودي موهيول هم ميگه من يه سرباز پايگاه جولبونم و والدينم اينو بهم دادن




کاروان
تجاري به اردوگاه Ø§Ø´Ø¨Ø§Ø Ø³ÛŒØ§Ù‡ ميرسند Ùˆ ها ميونگ Ùˆ گيو ميبند Ú©Ù‡ اونجا
اÙ?راد ØØ³Ø§Ø¨ÙŠ Ø¢Ù…ÙˆØ²Ø´Ù‡Ø§ رنجري Ùˆ سخت ميدن Ùˆ بدنهاي همه شونو رو مقاوم ميکنند



در ادامه
تØÙ‚يقات ميبنيد Ú©Ù‡ کلاسهاي توجيهي هم براشون گذاشتن Ùˆ آموزش سم شناسي Ùˆ
نوعي پادزهر جديد هم اول به صورت تئوري ياد ميدن و در عمل هم سم و پادزهر
روي انسان زنده آزمايش ميکنند. دوجين (شاهزاده آينده بويو) هم بين اين
آموزشيها ØØ¶ÙˆØ± داره Ùˆ سم رو روي اونها Ø§Ù…ØªØØ§Ù† ميکنه


برده قيمتي
ماهوانگ خودکشي کرده Ùˆ اونهم سريع ميÙ?رسته براش ØÚ©ÙŠÙ… بيارن .ØÚ©ÙŠÙ… هم با
يون مياد اونجا که يون برده رو معالجه ميکنه و نجاتش ميده .موهيول هم مياد
اونجا و يونو ميبينه


وقتي يون
ميخواد بره موهيول هم ميره دنبالش و ميبينه توي درمانگاه شهري کار ميکنه .
اون هم سريع ميپره اول صÙ? مريضها Ùˆ ميگه من مريضم سينه ام ( ترجياً قلب)
درد ميکنه ولي همون موقع از قصر مياند اونجا و ميگند بايد بره قصر کارش
دارن که يون هم ميره


موهيول هم
ميره دنبالشون Ùˆ Ù?کر ميکنه Ú©Ù‡ يون بازداشت شده Ùˆ در يه اقدام کاملاً
Ø§ØØ³Ø§Ø³ÙŠ Ùˆ به خيال خودش Ù?داکارانه مثلاً ميره Ú©Ù…Ú©Ø´ Ùˆ همه سربازها رو ميزنه
Ùˆ دست يونو ميگيره Ùˆ Ù?رار ميکنه سمت Ú©ÙˆÚ†Ù‡ پس Ú©ÙˆÚ†Ù‡ Ùˆ سربازها رو ميپيچونه
به يون ميگه ØØ§Ù„ کردي نجاتت دادم ØØ§Ù„ت خوبه يون هم ÙŠÚ©ÙŠ ميزنه تو گوش
موهيول و ميره البته موهيول توي نماي خيلي جالب چکو ميخوره







يون که مورد
توجه تسوه (بدبخت اجاقش کوره و به عنوان دختر خونده اش قبول کرده و مقام
پرنسي بهش داده) ميره پيش باباش تاک روک Ùˆ ميگه من سرم شلوغ بود چرا Ú¯Ù?تين
بيام که تاک روک ميگه آماده شو که شاه دلش برات تنگ شده ميخواد ببيندت

ميرند پيش
تسو اونهم ميگه هنوز توي شهر مريضهاي عادي رو معاينه ميکني ول کن اين
کارها رو خوبيت نداره مردم پشت سرمون ØØ±Ù? ميزنن يون هم ميگه چون شما اونها
رو ول کردين من ميرم کمکشون Ú©Ù‡ باباي يون اون وسط سرخ Ùˆ سÙ?يد ميشه Ùˆ يون
رو دعوا ميکنه که تسو ميگه ولش کن بچه رو بايد خدا رو شکر کرد که شازده
مون اينقدر دلسوز مردم کشورشه


موهيول هم
توي بازار قدم ميزنه Ùˆ Ù?کر سيلي Ú©Ù‡ يون به جاي تشکر بهش زده رو ميکنه Ú©Ù‡
کجاي کارش ايراد داشته همين موقع کادار تاک روک ميبيندش و ميزارند دنبالش
موهيول Ù?رار ميکنه ولي توي Ú©ÙˆÚ†Ù‡ خلوت Ù…ØØ§ØµØ±Ù‡ ميشه

برچسب :
,